Tuesday, December 06, 2005

اشفتگی

سلام
اشفتگی
از بودن تو بغلش لذت می بردم. وقتی صدام می کرد و کونه هام را می بوسيد و آخ که چقدر می بوسيد و خوب می بوسيد. چيکار برات کنم عزيزم. ؟ نمی دونم!
حالت بدی بود. نه اينکه نخوام . شايد بيشتر از هر چيز تو دنيا اون لحظه می خواستم. می ترسيدم. ترس از بهم خوردن دوستی خوب و صميمی مون.
دوست خوب و مهربون با چشمهای درشت و مشکی و مژه های برگشته. دلسوز با محبت.
و حالا پيش اومده بود. يعنی شهوت پاشو وسط گذاشته بود.
خوب می ترسيدم. حسابی هم. نمی خواستم از دستش بدم. اگه اتفاق نمی افتاد. حتی اگه ازدواج می کرد. دوست بوديم. شريک غم و شادی و رازدار هم. ولی اينطوری.
دلم می خواست با صدای بلند و های های گريه کنم. باعثش خودم بودم؛ فقط خودم.
نياز به يک شونه گرم و مهربون نه فقط برای سکس بلکه برای التيام روح. همين. در واقع اگه دخترم بود همين کارو می کردم. و اون وقت بوسه اين ميون خودشو انداخته بود وسط و . آتيش داغ شهوت.
بوسه؛ بوسه؛ و غرق در بوسه .
و تاپم که خيلی راحت در اومده بود.
حيونکی از ديدن قيافه ام وحشت زده شده بود چی شده بود که من وراج دهنم کليد شده بود. شايدم نشده بود. توضيحی نداشتم بدم. نمی تونستم چجوری بايد بگم که با تمام وجود دوستش دارم. دوستی اش را احوال پرسي هاشو و تقسيم حرفای روزانه و رازها رو.
تلفنهای هر شبشو که می دونستم فقط برای شکستن تنهائی منه و صدای مردونه اش رو و اينکه حرف زدن باهاش بهم ثابت می کنه که هنوز زنده ام.
معدود کسی که فارسی خالص حرف می زنه و اصراری به لهجه کاذب انگليسی (( برای کلاس )) نداره . افتخار به ايرانی بودنشو . ساده بودن و معيارهای قديمی دوستی . و قلب پر از محبت و اماده به خدمت برای کمک به همه.
تا فارسی يادم نره. تا يادم نره که خوبی هنوز کامل نمرده. تا يادم نره کجا بزرگ شدم و از هيجان پريود شدم. بيشتر عصبی شدم. نمی دونستم چيکار کنم. می ديم رنج می کشه ولی خودشو نگه می داره. و منم خوب.
اوضاع دخترا فرق می کنه کافيه يک داستان بد را مجسم کنن! تمام شهوتشون از بين می ره!
سعی می کرد يادش بره. بخوابيم. می دونستم عوارض داره ظاهر می شه. دل درد. سر درد.
حالا ديگه روم نمی شد بگم پريودم شدم!
زدم زير گريه! عين روانيا! عزيزم! باشه عزيزم. اشکال نداره! چی شده؟ بهم بگو. چشمامو می بوسيد! باشه کاری نمی کنم! به خدا برای اين نيومدم پيشت!
و من می دونستم برای اين نيومده. با تمام سلولای وجودم می دونستم.
تشويقم می کرد بخوابم. نمی تونستم. داغون ار از اين حرفا بودم
عقربه های ساعت از روی شماره ها با تنبلی می گذشتن! ۱ و ۲ و ۳ و ۵!
هنوز حشری بود! در واقع کیر راست مونده بود! درد می کشيد ولی هيچی نمی گفت!
بسه! نه! ديگه نمی تونم! بغلش کردم. . نه عزيزم نمی خواد. مهم نيست. دستمو آروم کشيدم روی دلش. آخ.
با خجالت در حالی که دامنم در مياوردم گفتم. پريود شدم. دلش برام سوخت! مهم نيست. کاندوم آوردم. خنديد. خنديدم.
تو بی نهايت بوسه ها به ابد می رسيدم . منم بوسيدمش. بدن مرتبشو. تا به حال بدنی به اين مرتبی نديدم. تعريفش سخته. همه چی جای خودش و اندازه ای که بايد باشه! سفت و محکم! از ديدن کیرش جا خوردم. ۵ ساعت همين اندازه مونده بود. بزرگ و راست! و واقعا کشيده!
از خودم بيشتر بدم اومد. عين ساديسميها عمل کرده بودم. تمام مدت در ميون بوسه ها بازی با موهام. گوشام. يک لحظه نبود که نپرسه خوبی؟
برای دختر اين خيلی مهمه٬ خيلی.
هنوز منگ بودم. منی که هميشه مهار سکس و در اختيار می گيرم و طرفمو به بازی. نمی دونستم در برابر اين دريای محبت چيکار کنم.
کار آخر را انجام بدم؟
بايد سوال می شد؟ تا به حال اينو تجربه نکرده بودم. با تکون دادن سر گفتم آره. کرد تو. دوست داشتم از ته دل جيغ بزنم با وجود ژل روی کاندوم و خيسی حاصل از پريود. کاش پنجره باز نبود. چقدر داغ؛ سفت و بلند بود.
وجود در وجود حل می شه.
آبمو بريزم.
آره.
داشتم ارضا می شدم. دوست داشتم با هم آبمون بياد. و داغی آب را از روی کاندم تو اعماق وجودم حس کردم.
وقتی چشمامو تو بغلش بستم. دور از نگاهش اشک ريختم. می دونستم ديگه دوستی بين ما وجود نداره

0 Comments:

Post a Comment

<< Home